عاشقانه های دل من

من و تو

باورم نمی شود
دنیای کوچکم به وسعت عشق تو بزرگ شده است
باورت میشود ؟؟
دنیایم شده جانم گفتنهای گاه و بیگاهت...

نوشته شده در شنبه 30 شهريور 1392برچسب:,ساعت 18:32 توسط مهساجوون| |

ســـیـــگارم چــه زیبا کام میدهد او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم میسوزاند
 
و من از لبــانش بوســـه ها 
میگیرم . چه لذتی میبرم

  از این رفاقت بی منت او از جان مایه میگذارد و من از عمـــــــــر 

نوشته شده در شنبه 30 شهريور 1392برچسب:,ساعت 10:45 توسط مهساجوون| |

باران که می بارد می روم تا خیسم کند

آخر چند وقتی است که دلم هوای باران کرده

می روم زیر باران این بار

تنهای تنها!!!!!!!!!!

نمی دانم چرا هر چه زیر باران می مانم خیس نمی شوم!!!

نوشته شده در جمعه 29 شهريور 1392برچسب:,ساعت 21:11 توسط مهساجوون| |

خدا آروم گفت:

 

خوابیدی؟!؟!؟!؟!؟!...

 

عشقت داره قربون صدقه

 

 یکی دیگه میره.....

 

 آروم خندیدمو گفتم:

 

خدا جون...........

 

این همون مخلوقیه که وقتی

 

آفریدیش به خودت گفتی آفرین...!!!

نوشته شده در جمعه 22 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:17 توسط مهساجوون| |

ایـטּ روزها בلم اصــرار בارב. 
فـریـاב بزنـב؛. 
امـا . . .
مـטּ جلوے בهانش را مـےگـیـرمـ،. 
وقتــے مــے בانمـ
ڪــســے تمایلــے بــﮧ شنیدטּ صـבایش نـבارב!!

نوشته شده در جمعه 22 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:4 توسط مهساجوون| |

هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى،

به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده،

به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... !

نوشته شده در پنج شنبه 21 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:19 توسط مهساجوون| |

گفت خدانگهدار


میدانستم روزی خواهد آمد


وگرنه دلیلی نداشت بعد از او 


خدا مرا نگهدارد

نوشته شده در پنج شنبه 21 شهريور 1392برچسب:,ساعت 18:32 توسط مهساجوون| |

همه جا هستی
در نوشته هایم
در خیالم
در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت ، کنارم است !

نوشته شده در پنج شنبه 21 شهريور 1392برچسب:,ساعت 15:36 توسط مهساجوون| |

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند

پـرسید 

فرزندم پس آدمت کو 

اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم 

در آغوش حـــوای 

دیگریـست..

 

نوشته شده در پنج شنبه 21 شهريور 1392برچسب:,ساعت 14:22 توسط مهساجوون| |

یه دخترو پسرکه روزی همدیگه روباتمام وجود دوست داشتن

بعدازپایان ملاقاتشون باهم سوارماشین شدند وآروم کنارهم نشستند

دختر میخواست چیزی به پسربگه ولی روش نمیشد!

پسرهم کاغذی روآماده کرد وچیزی روش نوشت

وقتی دیدداره به مقصد میرسه کاغذروبه دست دخترداد

دخترهم ازاین فرصت استفاده کردوحرفش وبه پسرگفت

که شاید پس ازپایان حرفش پسرازماشین پیاده بشه ودیگه اونونبینه

دخترقبل ازاینکه نامه پسررو بخونه به اون گفت:دیگه ازاون خسته شده ودیگه مثل گذشته دوسش نداره وپسردیگه ای پیداشده که ازاون خیلی بهتره

پسر درحالی که بغض توگلوش بودو اشک توچشماش جمع شده بود

ازماشین پیاده شد

درهمین حال ماشینی به پسر زدوپسر درجامرد

دختر که باتمام وجود درحال گریه کردن بود به یاد نامه افتاد واونو بازکرد

پسر تونامش نوشته بود

اگه یه روزی ترکم کنی میمیرم

نوشته شده در چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:2 توسط مهساجوون| |

پسرهمیشه به دخترپیام میداد دوستت دارم.پس دختردیگرازپیام های تکراری پسرخسته شده بودویک شب که پسرپیام داد*دختربدون اعتنابه پیام پسرگوشی اش رابه زیربالشش پرت کردوخوابید.فرداصبح درعین ناباوری وتعجب مادرپسرزنگ زدکه پسرمرده است.پس دختررفت وپیام دیشب پسرراخواندکه دران نوشته بود:عزیزم من تصادف کردم ودرحال مرگم گفتم بیارنم دم خونتون تابرای اخرین بارببینمت بیاپایین دم خونتونم دوستت دارم. 

نوشته شده در چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:,ساعت 20:18 توسط مهساجوون| |

چه حریصانه لبانم را بوسیدی...

 و چه وحشیانه رختم را دریدی...

و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم...

اما...

کاش میفهمیدی که زن...

تا عاشق نباشد نمیبوسد ... نمیبوید... و تسلیم نمیکند

رویاهای عریانش را... .

نوشته شده در چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:35 توسط مهساجوون| |

میدانی ؟!

به رویت نیاوردم !

از همان زمانی که ” تو ”

به ” من ”

گفتی ” شما ”

فهمیدم پای ” او ” در میان است…

نوشته شده در چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:59 توسط مهساجوون| |

نه با خودت چتـــر داشتی

نه روزنـــامه

نه چمـــدان…

عـــاشقت شدم…

از کجا می فهمیدم مســـافری؟؟؟

نوشته شده در چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:49 توسط مهساجوون| |

خدایــــا !

خط و نشان دوزخـــــت را برایـــم نکش !

جهنم تـــــر از نبــــودنش

جایـــی سراغ ندارم…

نوشته شده در چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:41 توسط مهساجوون| |

 اگه به یــــــه نفر قول دادے باهــــــاش بمونے ...

 دیگه حق ندارے چراغ امیــــــد دلشو خــــــاموش کنے ...

رو حرفــــــت باش و عاشقش بــــــاش...

مطمــــــئن باش دنیــــــاشو به پات میــــــریزه...

نوشته شده در سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:13 توسط مهساجوون| |

هی غریبه...

روی کسی دست گذاشتی که همه ی دنیامه

بی وجدان

انقدر راحت بهش نگو عزیزم

سختمه...

نوشته شده در سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:17 توسط مهساجوون| |

هیچ میدانستی 

زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی 

وقتی بود که اسمم را با " میم " به انتها میرساندی.

نوشته شده در سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:5 توسط مهساجوون| |

♥دارم فکـــــــــــر میکــــــــــنم،،،،

♥کسی که با رفتنش خوشبــــختی رو ازت می گیره،،،،

♥چه جــــــوری می تونه بهـــــت بگه،،،،

♥روزی هـزار بار برات ارزوی خوشبختی می کنــــــــم،،،،!!

نوشته شده در سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:,ساعت 10:56 توسط مهساجوون| |

گریه ام میگیرد ؛
وقتی میبینم کسی که همه دنیای من بود ....
منت دیگری را می کشد ... !!!
نوشته شده در سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:,ساعت 10:42 توسط مهساجوون| |

رفت....

 

تو را به خدا سپرد....

 

و خودش را به دیگری.....

نوشته شده در دو شنبه 18 شهريور 1392برچسب:,ساعت 16:46 توسط مهساجوون| |

دنیای دست ها از هر دنیایی بی وفا تر است......

 

دست هایت را میگیرند.....

 

گرفتار عادت که شدی....

 

همان دست ها را برایت تکان میدهند....

نوشته شده در دو شنبه 18 شهريور 1392برچسب:,ساعت 16:11 توسط مهساجوون| |

یک نخ . . .

 

 

یک پاکت . . .

 

 

یک عمر هم که سیگار بکشم فایده ندارد !

 

 

تا خودم نسوزم ،دلم ارام نمی شود . . .

نوشته شده در دو شنبه 18 شهريور 1392برچسب:,ساعت 16:8 توسط مهساجوون| |

 

آرامش یعنی اینکه:

 

هر وقت قهر کردی...

 

مطمئن باشی که هیچ کسی جاتو نمی گیره...

نوشته شده در یک شنبه 17 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:7 توسط مهساجوون| |

می ترسم از اینكه

روزی

یك جایی

من و تو

خیلی دور از هم

شب و روز در آغوش یك غریبه

بی قرار هم باشیم ...

و بعد از هر بار هم آغوشی به یاد

آغوش هم بیصدا گریه كنیم !

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:48 توسط مهساجوون| |

وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد

و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،

وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،

وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،

چشمهایت را ببند و از ته دل بخند

که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:38 توسط مهساجوون| |

خدایا التماست می کنم

همه دنیایت ارزانیِ دیگران !

ولی ...

آنکه دنیایِ من است

مالِ دیـگری نباشد...

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:36 توسط مهساجوون| |

من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین !

چرا نگاه می کنی ؟ تنها ندیده ای ؟

به من نخند ، من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم

 

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:34 توسط مهساجوون| |

اونی که واقعا دوست داشته بـاشه ..
شاید اذیتت کنه..
ولی هیچ وقت عذابت نـمیده..
شاید چند روزی هم حالتو نپرسه ..
ولی همه حـواسش پـیشِ تـوئه..
شاید بـاهات قـهر کنه ..
ولی هیچ وقت راحت ازت دل نمی کنه !!!

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:32 توسط مهساجوون| |

یادت هست…؟!
روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟!
و من سکوت کردم…
دیدی …! جاده جایی نرفت…!
آن که رفت ، تو بودی
راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست
همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را . . .

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:27 توسط مهساجوون| |

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!

دیگه دوستت ندارم …..

وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری …..

مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست !

اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی

همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم … !!!

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:25 توسط مهساجوون| |

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

اگر جواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم:

بايد صبر کند

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم

زير نوشته ي من کسي نوشته بود

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم

بميرد بهتر است

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:23 توسط مهساجوون| |

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

 

من روزی در این دنیا بودم.

 

خدایا

 

می شود استعـــــفا دهم؟!

 

 

کم آورده ام ...!

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:22 توسط مهساجوون| |

نــــامش زندگـــی بـــود

 

امـــا مــــــن را کشت


مــــن مــــانده ام


اینی کـــ نامـــش مــــرگ استـــــ

 

بــــا من چــــ خواهــــد کــــرد 

نوشته شده در شنبه 16 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:18 توسط مهساجوون| |

رفتنت ... نبودنت .... نامردیت .... هیچ کدام نه اذیتم کرد نه برایم سوال شد ! فقط یک بغض خفه ام میکند ، چگونه نگاهت کرد که مرا اینگونه تنها گذاشتی؟؟؟؟!!!!!

نوشته شده در پنج شنبه 14 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:26 توسط مهساجوون| |

خسته ام از تظاهر به ایستادگی...

از پنهان کردن زخمهایم

زور که نیست!!!

دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم

وبا لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز روبراه است

اصلا دیگر نمیخواهم بخندم...

میخوام لج کنم باخودم باتو باهمه ی دنیا

چقدر بگویم فردا روز دیگریست...؟!!!

خسته ام ازخودم از تو از همه ی دنیا

میخواهم بکشم کنار ازتو ازخودم از همه ی دنیا...

 

نوشته شده در پنج شنبه 14 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:26 توسط مهساجوون| |

دستانم را گرفتی و گفتی دستات چقدر عوض شده است ، سری تکان دادم و در دل گفتم : بی انصاف ! دستان من تغییری نکرده تو به دستان دیگری عادت کرده ای...

نوشته شده در پنج شنبه 14 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:16 توسط مهساجوون| |

خدا هیچ تنهایی رو انقد تنها نکن که به هر بی سر و پایی بگه : عشقم!!!!

 

نوشته شده در پنج شنبه 14 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:13 توسط مهساجوون| |

به سلامتی دختری که رگ گردنش رو بخاطر عشقش میزنه

 

 

ولی نمیدونه عشقش داره گردن یکی دیگه رو لمس میکنه!!!!!!

نوشته شده در چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:42 توسط مهساجوون| |

نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند


که هر رهگذری را شبیـﮧ تو می بینم !!


نمی دانم غریبـﮧ ها ” تـــــــــــــــ ــــو ” شده اند


یا تو ” غریبـــــــــ ـــــــــــــــــﮧ ” ؟؟!!

نوشته شده در چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:40 توسط مهساجوون| |

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه :


این که هر کاری در توانت هست براش انــــجام بدی ،


آخــــرش بـرگرده بگه :


مگه من ازت خواستم . . .

نوشته شده در چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:31 توسط مهساجوون| |

هر گاه از شدت تنهایی به سرم هوس

 

اعتمادی دوباره میزند

"خنجـــر خیانتـی" را که در پشتم فرورفته در میآورم

صیقلـی عاشقانـه،

اندکی نمـک به رویش،

نوازشـش کرده،

دوباره بر سر جایش میگذارم...

از قول من به آن لعنتی بگویید:

خیالش تخـت......منه دیوانه هنوز به خنجرش هم

وفـادارم ...!

نوشته شده در چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:47 توسط مهساجوون| |

سخته نبودن، کنار آدمایى که اگه کنارشون هم باشى ، دلت براشون تنگ میشه

نوشته شده در چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:37 توسط مهساجوون| |

گاهی وقتا دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد

که بیاد تو تنهاییم...و من اجازه ندم!

و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه

مگه من مردم که تو تنها بمونی...!

نوشته شده در چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:,ساعت 11:21 توسط مهساجوون| |

دلم گرفته...از کسی که دوستش دارم...

از کسی که حتی حاضر نشد صدای هق هق گریه هامو بشنوه...

از کسی که حتی حاضر نشد چند دقیقه کنارم بشینه

تا حسرت ساعت هایی رو که به یادش نشستم نخورم

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:21 توسط مهساجوون| |

خیـالی نیـست


بگـذار دیگـران هـرچـه میخواهند بگوینـد



من ترکـت نخواهـم کـرد



"تـا تـو نخـواهـی

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:19 توسط مهساجوون| |

زن جنــس عجـــیبــی اسـتـــــ !

 

چــشمــ هــایــش را کــه مــی بنــدی ،دیــد دلــش

 

بــیشتــر مــی شــود...

 

دلــش را کــه مــی شــکنــی ،باران لــطـافتـــ از چــشمــ

 

هــایش ســرازیــر...انــگار درسـتــــ شــده تــا...روی

 

عـشـق را کــم کــند...

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:18 توسط مهساجوون| |

پلک هایم را که باز میکنم ...تو نیستی!

 

این بیرحمانه ترین اتفاق هر روز من است...

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:14 توسط مهساجوون| |

گاهی نیاز داری به یه اغوش بی منت که تو رو فقط و فقط

 

واسه خودت بخوادکه وقتی تو اوج تنهایی هستی

 

با چشماش بهت بگه هستم تا هستی..

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:13 توسط مهساجوون| |

 

شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم

و تو...

آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود.......

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,ساعت 23:12 توسط مهساجوون| |


Design By : ir2theme